تبليغاتX
پسر پارسی
چیزی برای گفتن ندارم

هر چیز که از دهانم بیرون می آید این است:

ی توپ دارم قل قلی ِ ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 20:3  توسط ارشیا   | 

ای مهتاب کجایی که من خسته شدم.

بیا مرا هرجایی که دوست داری ببر.

ولی می دانم که اخرش جسم مرده ی من راجلوی سگ هاولاش خورهامی اندازی وباقی مانده ی ان رالابه لایه ی

یک چیزلزج بگذار.

ای مهتاب بیا من را ببر اخرخط.

حس می کنم در مذاب می سوزم ویک کسی به من می خندد.

شاید مردگان یاشایدخودم.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 21:40  توسط ارشیا   | 


تنها در ساحل بهتر از با تو بودن



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 20:44  توسط ارشیا   | 


ای آدم برفی از من یک آدم بساز
یک آدم دیوانه ی عاشق
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 19:25  توسط ارشیا   | 


مورچه ها تکه نان خشکی را همچنان با اشتها می خورند باز وضعشان بهتر از بچه های گداست .آن دست های خشک و پیری که دراز است ، چشم های دوخته شده به کیف مردم و فحش های زیر لب...


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 0:46  توسط ارشیا   | 

اشک های شیشه ای روی گونه هایم جست می زنند،

لبهایم یاری نمی کنند لبخند می زنند.


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 1:50  توسط ارشیا   | 

 

حیات یک گل هم ندارد.

گل نازم که نام مادرم رویش بود هلاک تشنگی و پرپر شد.

دانه ای از قاصدک در هوا پروازی کرد که باران گرفت

و مثل یک پروانه مرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 20:51  توسط ارشیا   | 

 

دریا بوی آسمان می دهد،

وقتی ماهی در عکس ابر ها شنا می کند،

و در زیر جلبک ها قدم بر می دارد.

                        
                          

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 0:36  توسط ارشیا   | 

 

ادب را از که آموختی؟

از پسرکی که در نقاشی اش خورشید را سیاه کشیده بود

برای این که پدرش زیر آفتاب نسوزد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 22:25  توسط ارشیا   | 

 

دلم پرواز می خواهد

یک پرواز جانانه

اتوبوس مرگ مرا جا گذاشته و رفته

ولی تاکسی عشق تازه به من رسیده.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 22:38  توسط ارشیا   | 

 

دست هایم سرد شدند

ترسم به خودم غلبه کرده که تو بیایی

تو بیایی و خاطراتم به خودم برگردد

تو بیایی و چشم دلم کور شد

پس نیا ، نمی خواهم ببینمت!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 23:15  توسط ارشیا   | 

 

عکست توی آلبومم هست

بسوزانمش خودم هم می سوزم.

پاره اش کنم از خود بی خود می شوم.

خیسش کنم خفه می شوم.

حبسش کنم ، می میرم.

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 17:51  توسط ارشیا   | 

 

در وسط بیابان عرقم در آمده است. بعد از یک شب و یک روز از پا افتادم و به یک کوه رسیدم . کوه برفی بود و هوا هم گرم. با پای برهنه و لباس پاره به کوه سرد رفتم . بعد از این که تا وسط های راه رفتم یک دفعه بی هوش شدم و همان جا افتادم. دو روز بعد پاشدم و به راهم ادامه دادم. واقعا کار سختی بود. ولی به قله که رسیدم قل خوردم و به پایین پرتاب شدم . وقتی پاشدم دیدم که در آسمان در حال پروازم. در جاده بهشت منتظر بودم که خدا بیاید و تکلیف مرا روشن کند ولی هیچ وقت نیامد. همان جا ماندم . بیست سال گذشت خدا آمد و مرا در سر جای قبلی ام گذاشت. در وسط بیابان عرقم در آمده است. سر چه کسی را گول میزنم؟ در وسط بیابان هستم ولی هیچ خبری از رویایم نیست که مرا با خود به آسمان ببرد و کارم را تمام کند. ای رویا کجایی واقعا دلم تنگ شده.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 20:10  توسط ارشیا   | 

 

هوا کم کم رو به سردی می رفت. برگ های درختان با نوازش باد بر زمین می افتاد . بچه ها با شور و شوق بسیار به راه می افتادند. از این که می خواستم به کلاس بالاتر بروم خیلی خوشحال بودم . به مدرسه رسیدیم . با دیدن دوستانم خاطرات گذشته یاد آوری شد . کتاب های درسی نو ما را به خود می خواند. از دیدن آموزگارم بسیار شاد شدم . از دیدن مدیر خوشحال شدم . و به کلاس رفتم. وقتی با معلم جدیدمان آشنا شدیم در مدرسه ی ما جشن با شکوهی بر ژا شد.... بعد به خانه برگشتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 21:22  توسط ارشیا   | 

 

آتش گرفتم از این زندگی

می خواهم از پنجره بیرون بپرم

تا شاید آتشم خاموش شود

      ......

کفش های پاره پاره

بندهای نا بسته

نا امید کننده برای یک فقیر است

     ......

من کودکی هستم آرام

اما درونم پر از های و هوی است

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 21:35  توسط ارشیا   | 

 

خاطرات من مثل یک گل رز است

هر کس که آن را ببوید

یاد لحظات خوب زندگی می افتد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 0:34  توسط ارشیا   | 

 

پدرم ۱۰ روز به من مهلت داده که یه شعر بگم . خب چی بگم؟ کا آسونی نیست. باید فکر کنم. یک ساعت . دو ساعت. ولی به نتیجه نمیرسم. یه کاغذ میارم و خط خطی اش می کنم تا به فکرم کمک کند. این کار جیمی نوترون بود. خب من که جیمی نوترون نیستم؟ من خودم هستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 21:9  توسط ارشیا   | 

 

یک روز خواستم با دوستم بازی کنم همان موقع که زنگ در را زدم به خودم گفتم حوصله داری ها! بعد از دوستم عذر خواهی کردم و ـمدم خانه که بخوابم چون همه خوابیده بودند. تا دراز کشیدم یک حس خیلی بدی به من دست داد و سریع  پاشدم . اعصابم خرد شده بود. مادرم را بیدار کردم.مادرم گفت برو رد کارت. دیگر خیلی غمگین شدم و رفتم گوشه اتاق و گریه کردم تا خوابم برد... وقتی پا شدم دیدم تولدم است.

و همه ی این های که گفتم در یک خواب خیلی بد بد بد اتفاق افتاده بود.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 21:32  توسط ارشیا   | 

 

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود. روزی خرس چاق از  کنار درختی می گذشت. کندوی عسلی را دید و صاف به طرف آن رفت و سرش را در کندوی عسل برد. همن طور که داشت عسل می خورد خوابش برد و سرش در کندو ماند. از خواب بیدار شد و دید دماغش در حال سوختن است و زنبورها دسته جمعی یک جا جمع شده اند و تند تند او را نیش می زنند. خرس چاق که خیلی دردش آمده بود نعره ای کشید و تا آمد شرش را از کند بیرون کند دید ای وای سرش گیر کرده است حالا از آن طرف هم زنبور ها تند تند نیشش می زنند و دوباره نعره ای کشید و یک زنبور گوشش را نیش زد . خرس تازه فهمیده بود که هر چه نعره می کشد زنبور ها بدتر می کنند و آن قدر چیزی نگفت تا سرش بوم صدا کرد.

نتیجه های اخلاقی:

۱- هیچ وقت نخواهید که خرس باشید

۲ـچاق نشوید تا جایی گیر بیفتید

۳ـوقتی عسل یا چیزی عسلی دیدید هول نکنید

۴ـ اگر روزی زنبور عسل شدید هیچ وقت نیش نزنید چون می میرید

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 20:31  توسط ارشیا   | 

 

جمعه برایم تنفر آور است. چون به اندازه ی سه روز مشق دارم. در خانه هم حوصله ام سر می رود. خلاصه اوضاع خیلی خراب است. هر پنجشنبه که یادم می آید فردایش جمعه است٬ خیلی کسل می شوم و آرزو می کنم فردایش شنبه باشد. می دانم جمعه تعطیل است اما کسل کننده است. جمعه ها برای بزرگ ترها همه اش خورد و خواب است ولی برای کوچک ترها کار است. بچه ها چه گناهی دارند که باید جمعه ها به اندازه سه روز مشق داشته باشند؟ ای معلم ها تا حالا فکر کرده اید که آیا این بچه ها نباید یک روز استراحت کنند؟ بچه ها چه گناهی  کرده اند این همه مشق بنویسند و رونویسی کنند؟

         

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 18:42  توسط ارشیا   | 

 

کلمه ای باید بگویم که به شعرم بخورد

اما چه کلمه ای؟ و چه شعری؟

خودت بنویس پدر

من نمی توانم

گیج شده ام

حرف هایم را بنویس

خوب است آیا؟

می خواهم حرفی درباره خودم بگوییم

درباره کودکی ام

یعنی حالا بزرگ شده ام

کاش می شد دوباره به شکم مادرم برگردم

آن جا امن تر بود

آن جا نه دزدی بود نه خانه ای که دزدی شود

نه اعدامی بود نه دردی بود نه گرسنگی بود و نه بی پولی

اما اینجا رییس جمهوری هست که دستور می دهد

راستی انسان ها که رییس جمهور می شوند فکر می کنند که همه چیز شده اند

دستورهای درست می دهند

دستورهای غلط می دهند

فکر می کنند از آدم های دیگر قوی تر هستند

اینجا رییس جمهوری هست که آزادی را نمی فهمد

اینجا رییس جمهوری هست که نمی داند در مملکت چه می گذرد

همه مردم انگار در یک قوطی کبریت زندانی شده اند

این یک جور اعتراض است

اگر من رییس جمهور بشوم نمیگذارم مردم در قوطی زندانی باشند

اگر رییس جمهور بشوم با مردم حرف میزنم

و به خبرنگاران همه اش نمی گویم: الان نه! الان نه! مصاحبه نداریم!

 

 پی نوشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 20:52  توسط ارشیا   | 

 

یه ماه دیگه میرم کلاس

نه چکمه دارم نه لباس

آی آدما چیکار کنم؟

خر روی خر سوار کنم؟

هوار کنم هوار کنم

پول بابام تموم شده

خرج خوراک و نون شده

همه ی چیزا گرون شده

هوار کنم هوار کنم

شما بگین چیکار کنم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 22:48  توسط ارشیا   | 

 

تولدم مبارک

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 23:8  توسط ارشیا   | 

 کاش

 جای آن درخت ها بودم

اگر

قطعم

نمی کردند!

ماسوله...تابستان ۸۷

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 14:38  توسط ارشیا   | 

 

برق رفت

برق رفت

برق دوباره رفت

من حوصله ندارم

می خواهم کار خودم را بکنم

فقط همین

می خواهم یک قدم بردارم

می خواهم چیزی بسازم

یک پیچ گوشتی به من بدهید

و کمی آهن

شاید موتور برقی بسازم تا تمام دنیا را روشن کند

تا ... اداره برق بسوزد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 12:12  توسط ارشیا   | 

 

هر کسی که به دنیا می آید یا خوشبخت است یا بد بخت

من آدم خوشبختی هستم

چون امضای شما مثل امضای من نیست

چون توانستم غول پرنس ۲ را بالاخره بکشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 23:55  توسط ارشیا   | 

 

 

 مهربانم من به شما افتخار می کنم

دعا می کنم خدا صد سال شما را برای من نگه دارد

روزت مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 22:55  توسط ارشیا   | 

 

ماه را ببین...

چقدر قشنگ است.

و آن ستاره ها که دانه دانه در آسمان چیده می شوند.

صبح که می شود٬

فرشته ها می آیند ستاره ها را می چینند٬

تا آسمان  آبی بماند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 21:19  توسط ارشیا   | 

 

به تو تبریک می گویم

روز توست

خوشحالم

برای آن که روز روز توست

مادرم

تو فرشته ای هستی در آسمان خانه که مهربانی می بخشی

مادرم

تو بوی گل می دهی

گل محمدی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 21:6  توسط ارشیا   | 

 

 

من یک سکه بودم در جیب یک مرد. خوشبخت بودم. دوست داشتم. ولی یک روز خیلی بد، آن مرد که در جیبش بودم مرا فروخت به یک ماست و یک مرد دیگر مرا در صندق پول انداخت. در آن صندوق دوست های زیادی پیدا کردم. صندوق تاریک بود و دلم گرفته بود. به پول کاغذی ها گفتم : قلاب می گیرید فرار کنم؟ پول کاغذی ها گفتند حتما. و همین کار را کردند. ولی از شانس بدم گوشه مغازه افتادم و دیگر هیچ کسی مرا پیدا نکرد.

یه خبر جدید...کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:27  توسط ارشیا   |